پیرمرددانا...
ا
پیرمردی را دیدم که در کوچه ای بن بست ، مغازه ای نه چندان زیبا داشت

گفتم : با این جای ناجوری که مغازه زدی ، چه جوری خرجت در میاد و روزیت میرسه ؟
خندید وگفت :
خدا هرفرشته ای را مأمور کاری کرده است ،
یکی جان میگیرد ودیگری روزی می دهد ،
وقتی قرارا باشد فرشته مرگ ، جانت رابگیرد ، در دوردست ترین و پرت ترین نقطه دنیاهم که باشی ، پیدایت کرده وجانت را می گیرد .
فرشته ای هم که قرارا است به دستور خدا روزی من را بدهد ، می تواند مرا در این کوچه بن بست پیدا کند وروزی أم رابدهد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ ساعت 4:57 توسط رادین
|
سلام.از اینکه وبم رو انتخاب کردین ممنون.با دادن نظر و ایده منو دلگرم و راهنمایی کنید...ای که در فصل خزان بینی مرا با پشت خم ،