داستان زیبا
الماس زیبایی در دستان شاهزاده ای که در چمن زار نشسته بود افتاد. درست بالای سر او, قطره شبنمی که با شرم و خجالت از شاخه برگی آویزان بود, درخشید.
نور خورشید موجب درخشش بیشتر آنها می شد و قطره ناچیز, سنگ با ارزش و اصیل را تحسین می کرد.سوسک بزرگی در حال گردش بود و تا چشمش به الماس افتاد در او شخصیتی اصیل و بلند مرتبه دید و گفت:سرورم احتراما بنده را بپذیرید.
سنگ با صدای رسا پاسخ داد: متشکرم دوست من.
همان موقع سوسک سرش را بلند کرد و قطره شبنم را دید و پرسید : ایشان از بستگان شما هستند؟
الماس خنده تحقیرآمیز بلندی کرد و گفت:مزخرف میگویی؟ یعنی من را اینقدر پایین مرتبه می بینی؟او زیبایی اش را از من می گیرد: او هم می درخشد ولی ارزش و دوام ندارد.
قطره شبنم به شدت احساس حقارت و پستی کرد.
همان وقت چکاوکی به سمت آنها آمد و با منقارش به الماس زد.
پرنده با ناامیدی گفت: آه, چیزی که فکر می کردم قطره آب است, فقط یک تکه الماس بیچاره بود.گلویم خشک شده و از تشنگی دارم می میرم.
الماس با تمسخر گفت: دیر یا زود… .
بعد از شنیدن این صحبت ها, قطره شبنم متوجه چیز مهمی شد, پس پرسید: من می توانم برای شما مفید باشم؟
چکاوک سرش را بلند کرد و با خوشحالی گفت: آه دوست عزیزم, تو می توانی زندگی مرا نجات بدهی.
بنابراین قطره از روی شاخه سر خورد و به گلوی خشک پرنده رفت.
درسی که سوسک از گردش خود در علفزار گرفت این بود: یک شایستگی و کارآیی کوچک می ارزد به مقام و ثروتی که با تواضع و تعهد همراه نباشد.
مجله موفقیت
سلام.از اینکه وبم رو انتخاب کردین ممنون.با دادن نظر و ایده منو دلگرم و راهنمایی کنید...ای که در فصل خزان بینی مرا با پشت خم ،