الماس زیبایی در دستان شاهزاده ای که در چمن زار نشسته بود افتاد. درست بالای سر او, قطره شبنمی که با شرم و خجالت از شاخه برگی آویزان بود, درخشید.

نور خورشید موجب درخشش بیشتر آنها می شد و قطره ناچیز, سنگ با ارزش و اصیل را تحسین می کرد.سوسک بزرگی در حال گردش بود و تا چشمش به الماس افتاد در او شخصیتی اصیل و بلند مرتبه دید و گفت:سرورم احتراما بنده را بپذیرید.

سنگ با صدای رسا پاسخ داد: متشکرم دوست من.

همان موقع سوسک سرش را بلند کرد و قطره شبنم را دید و پرسید : ایشان از بستگان شما هستند؟

الماس خنده تحقیرآمیز بلندی کرد و گفت:مزخرف میگویی؟ یعنی من را اینقدر پایین مرتبه می بینی؟او زیبایی اش را از من می گیرد: او هم می درخشد ولی ارزش و دوام ندارد.

قطره شبنم به شدت احساس حقارت و پستی کرد.

همان وقت چکاوکی به سمت آنها آمد و با منقارش به الماس زد.

پرنده با ناامیدی گفت: آه, چیزی که فکر می کردم قطره آب است, فقط یک تکه الماس بیچاره بود.گلویم خشک شده و از تشنگی دارم می میرم.

الماس با تمسخر گفت: دیر یا زود… .

بعد از شنیدن این صحبت ها, قطره شبنم متوجه چیز مهمی شد, پس پرسید: من می توانم برای شما مفید باشم؟

چکاوک سرش را بلند کرد و با خوشحالی گفت: آه دوست عزیزم, تو می توانی زندگی مرا نجات بدهی.

بنابراین قطره از روی شاخه سر خورد و به گلوی خشک پرنده رفت.

درسی که سوسک از گردش خود در علفزار گرفت این بود: یک شایستگی و کارآیی کوچک می ارزد به مقام و ثروتی که با تواضع و تعهد همراه نباشد.

مجله موفقیت