html>< سکوت

سکوت
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست کوروش بزرگ 
قالب وبلاگ
این روزها خبرهای عجیبی به گوش میرسه...

با پیش تر رفتن ماه مبارک رمضان، حملات اسرائیلی های خبیث هم روز به روز داره بیشتر میشه...

اون وقتی که من و شما توی این روزهای گرم و بلند روزه داری، برای تخفیف تشنگی مون توی منزل یا اداره مستقیم جلوی کولر نشستیم، عده ای جوان و مرد و زن مسلمون با لبِ تشنه دارن توی غزه شهید میشن...

منابع خبری نوشتن که هر سه دقیقه-فقط سه دقیقه، یعنی حتا کمتر از زمان نوشتن این متن- ،اسرائیلی های ملعون یک حمله هوایی به غزه کردن...

اونم غزه ای که سر تا تهش حتی به اندازه شهر قم نیست...

حساب کن توی این وضعیت ، حال و هوای بچه های کوچک و زنان بی دفاع  وحشت زده رو که هیچ  نمیدونن خودشون یا عزیزانشون تا چند دقیقه دیگه ممکنه زنده باشن و یا دیگه نباشن...

این همه  شهید توی همین چند روزِ گذشته... از نوزاد چند ماهه تا کودکان و زن های بی پناه...

از این راه دور حداقل کاری که از ما برمیاد... دعاست...

توی این ماه مبارک، اونوقتی که حس میکنیم خدا به ما نزدیکتره، میفهمیم که وقت ِ استجابت دعاست ،
عزیزان دلمون ،فرزندان رسول الله صلی الله علیه و آله رو در غزه فراموش نکنیم....

 

 

* وقتی به ما میگویند منتظر فرج باشید، فقط این نیست که منتظر فرج نهایی باشید، بلکه معنایش این است که هر بن بستی قابل گشوده شدن است. فرج، بعنی این؛ بعنی گشایش... (انسان 250 ساله صفحه 335)

پ.ن.:: همسر نوشت

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 23:53 ] [ رادین ]

/۱/فرزندم هیچ کس و هیچ چیز را با خدا شریک مکن.
/۲/ با پدر و مادرت بهترین رفتار را داشته باش.
/۳/ بدان که هیچ چیز از خدا پنهان نمی ماند.
/۴/ نماز را آنگونه که شایسته است بپادار.
/۵/ اندرز و نصیحت دیگران را فراموش مکن.
/۶/از بدان انتظار مردانگی و نیکی نداشته باش.
/۷/از مردم روی مگردان و با آنها بی اعتنا مباش.
/۸/ با غرور و تکبر با دیگران رفتار مکن.
/۹/ در مقابل پیش آمدها شکیبا باش.
/۱۰/بر سر دیگران فریاد مکش و آرام سخن بگو.
/۱۱/ از طریق اسماء و صفات خداوند را بخوبی بشناس.
/۱۲/ به آنچه دیگران را اندرز میدهی خود بیشتر عمل کن.
/۱۳/سخن به اندازه بگو.
/۱۴/ حق دیگران را به خوبی ادا کن.
/۱۵/ راز و اسرارت را نزد خود نگاه دار.
/۱۶/ به هنگام سختی دوست را آزمایش کن.
/۱۷/ با سود و زیان دوست را امتحان کن.
/۱۸/ با بدان و جاهلان همنشینی مکن.
/۱۹/ با اندیشمندان و عالمان همراه باش.
/۲۰/ در کسب و کار نیک جدی باش.
/۲۱/ بر کوته فکران و ضعیف عنصران اعتماد مکن.

 

/۲۲/ با عاقلان ایماندار مدام مشورت کن.
/۲۳/ سخن سنجیده همراه با دلیل را بیان کن.
/۲۴/ روزهای جوانی را غنیمت بدان.
/۲۵/ هم مرد دنیا و هم مرد آخرت باش.
/۲۶/ یاران و آشنایان را احترام کن.
/۲۷/ با دوستان و دشمن،خوش اخلاق باش.
/۲۸/ وجود پدر و مادر را غنیمت بشمار.
/۲۹/ معلم و استاد را همچون پدر و مادر دوست بدار.
/۳۰/ کمتر از در آمدی که داری خرج کن.
/۳۱/ در همه امور میانه رو باش.
/۳۲/ گذشت و جوانمردی را پیشه کن.
/۳۳/ هرچه که می توانی با مهمان مهربان باش.
/۳۴/ در مجالس و معابر چشم و زبان را از گناه باز دار.
/۳۵/ بهداشت و نظافت را هیچگاه فراموش مکن.
/۳۶/ هیچگاه دوستان و هم کیشان خود را ترک مکن.
/۳۷/ سوارکاری و تیراندازی و...را فراگیر.
/۳۸/ فرزندانت را دانش و دیندار بیاموز.
 /۳۹/ در هرکاری از دست و پای راست آغاز کن.
/۴۰/ با هرکس به اندازه درک او سخن بگو.
/۴۱/ به هنگام سخن متین و آرام باش.
/۴۲/ به کم گفتن و کم خوردن و کم خوابیدن خود را عادت بده.
/۴۳/ آنچه را که برای خود نمی پسندی  برای دیگران مپسند.
/۴۴/ هر کاری را با آگاهی و استادی انجام بده.
/۴۵/نا آموخته استادی مکن.

۴۶/ با کودکان و ضعیفان سر خود زا در میان مگذار.
۴۷/چشم به راه کمک دیگران مباش.
۴۸/هیچ کاری را بی اندیشه و تدبر انجام مده.

/۴۹/ کار ناکرده را کرده خود مدان.
/۵۰/ کار امروز را به فردا مینداز.
/۵۱/ با بزرگتر از خود مزاح مکن.
/۵۲/ با بزرگان سخن طولانی مگو.
/۵۳/ کاری مکن که جاهلان با تو جرأت گستاخی پیدا کنند.
/۵۴/ محتاجان را از مال خود محروم مگردان.
/۵۵/ دعوا و دشمنی گذشته را دوباره زنده مکن.
/۵۶/ کار خوب دیگران را کار خود نشان مده.
/۵۷/ مال و ثروت خود را به دوست و دشمن نشان مده.
/۵۸/ با خویشاوندان قطع خویشاوندی مکن.
/۵۹/ هیچگاه پاکان و پرهیزکاران را غیبت مکن.
/۶۰/ خودخواه و متکبر مباش.
/۶۱/ در حضور ایستادگان منشین.
/۶۲/ در حضور دیگران دندان پاک مکن.
/۶۳/ با صدای بلند آب دهان و بینی را پاک مکن.

/۶۴/ به هنگام خمیازه دست بر دهان خویش بگذار.
/۶۵/ حالت خستگی را  در حضور دیگران ظاهر مکن.
۶۶/ در مجالس انگشت در بینی مینداز.
/۶۷/ کلام جدی را با مزاح آمیخته مکن.
/۶۸/ هیچکس را پیش دیگران خجل و رسوا مکن.
/۶۹/ با چشم و ابرو با دیگران سخن مگو.
/۷۰/ سخن گفته شده را تکرار مکن.
/۷۱/ از شوخی و مزاح خود کمتر بکن.
/۷۲/ از خود و خویشاوندان نزد دیگران تعریف مکن.
/۷۳/ از پوشیدن لباس و آرایش زنان پرهیز کن.
/۷۴/ از خواسته های نابجای زن و فرزندان پیروی مکن.
/۷۵/ حرمت هرکس را در حد خود نگه دار.
/۷۶/ در بد کاری با اقوام و دوستان همکاری مکن.
/۷۷/ از مردگان به نیکی یاد کن.
/۷۸/ از خصومت و جنگ افزونی جدا پرهیز کن.
/۷۹/ با چشم احترام به کار دیگران نگاه کن.
۸۰/ نان خود را بر سفره دیگران مخور.
۸۱/ در هیچ کاری شتاب مکن.
۸۲/ برای جمع آوری بیش از حد مال و ثروت حرص مخور.
۸۳/ به هنگام خشم شکیبا باش و سخن سنجیده بگو.
۸۴/ از پیش دیگران غذا و میوه بر مدار.
۸۵/ در راه رفتن از بزرگان پیشی مگیر.
۸۶/ سخن و کلام دیگران را قطع مکن.
/۸۷/ به هنگام راه رفتن جز به ضرورت چپ و راست خود نگاه مکن.

۸۸/ در حضور میهمان بر کسی خشم مگیر
۸۹/میهمان را به هیچ کاری دستور مده.
۹۰/ با مست و بی عقل سخن مگو!
۹۱/ برای کسب سود و دوری از زیان آبروی خود را مریز.
۹۲/ در کار دیگران کنجکاوی و جاسوسی مکن.
/۹۳/ در اصلاح میان مردم هیچ گاه کوتاهی مکن.
/۹۴/ ادب و تواضع را هیچگاه فراموش مکن.
/۹۵/ با خداوند صادق و با مردم با انصاف باش.
/۹۶/ بر آرزو ها و خواسته های خود غالب باش.
/۹۷/ خدمتکاری بزرگان و همکاری مستمندان را فراموش مکن.
/۹۸/ با بزرگان باادب و با کودکان مهربان باش.
/۹۹/ با دشمنان مدارا کن و در مقابل جاهلان خاموش باش.
/۱۰۰/ در مال و مقام ديگران طمع نداشته باش. .

 

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 1:18 ] [ رادین ]

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 22:59 ] [ رادین ]

تو که در باور مهتابی عشق

رنگ دریا داری

فکر امروزت باش

به کجا می نگری

زندگی ثانیه ای است

وسعت ثانیه را می‌فهمی؟

در شبی مهتابی

می‌شود در دل این ثانیه باران بشویم

وز دلی غمزده در بستر عشق

عقدها بگشائیم

گره از کار کسی باز کنیم

و تمامیت دنیامان را

از نم عاطفه لبریز کنیم

می شود مثل نسیم

بال در بال پرستو با شوق

بوسه بر قلب شقایق بزنیم

می شود غرق محبت بشویم

خودمان را به خدا بسپاریم

قلبمان را به صمیمیت عشق

دلمان را به امید

می‌شود همدم تنهائی یک دل بشویم

بودنت تنها نیست

تو خدا را داری

و من آرامش چشمان تو را

زندگی ثانیه ای است

وسعتش را دریاب

می‌شود در دل این ثانیه کامل بشویم

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 1:38 ] [ رادین ]
 

اگر زن نماز پنج وقت را بخواند، و ماه رمضان روزه بگیرد و عفت و پاکدامنی را رعایت کند، و از شوهرش اطاعت نماید، و محبت علی بن ابیطالب را در دل داشته باشد، به او گفته می شود: از هر دروازه ی بهشت که می خواهی وارد شو ... وسائل الشیعه،ج20، ص159 )

به همین سادگی، به همین خوشمزگی البته این ظاهر قضیه است!

 

 
پ.ن همسررادین نوشت

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 22:38 ] [ رادین ]
 
 

سخت است غرق شدن در روزهای پر از تکرار و تفکراتی که جز خستگی چیزی برایت ندارد...
آنقدر خسته، که فقط می توانی بنگری به دردهایی که نمک به زخم لحظه های تنهاییت می زنند...!
و گاهی در حسرت لحظه ها، آنقدر آه می کشی و بغض می کنی تا آشکار نگردد عمق دردهایی که در دلت پنهان مانده...
خسته از عبور ثانیه ها که به دلخواه خود می گذرد و تو هیچ نقش و سهمی در ثبت و گذر این لحظه ها نداری...!
و همچنین، خسته و دردمند از روزهای خوبی که با یک دنیا امید، رسیدنش را به انتظار می کشیدی...
میدانی!
 گاهی، فقط باید چشم دوخت به مهربانی و نگاه خداوندی که خودش خوب می داند حال دلت اصلا خوب نیست!


(مهرداد حبیبی
[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 3:55 ] [ رادین ]
       

باید برم تا آسمون اسمتو قاب کنم بزارم کنار خورشید تا محو بشه، کدر بشه، زمین خورده نور عشقت بشه...
باید برم تو تقویم، تموم روزهارو بزارم روز مادر، کلمه عشق و رفاقتو از تو تموم فرهنگ لغتا حذف کنم و به جاش بنویسم مادر.
باید برم تو ردیف آرامش بخش ترین و زیباترین صدای جهان بنویسم صدای لالایی مادر که همه بدونن هیچ سمفونی و صدای خواننده ای آرامش بخش تر و زیباتر از این صدا نیست...!
باید لیست تموم عجایب دنیارو خط بزنم و به جاش بنویسم آغوش مادر، نگاه مادر، دست های مادر، نوازش مادر...
باید همه جا این مهربونی و ایثارو فریاد زد تا همه بدونن که مادرا تنها کسائین که دل و امید خیلی هارو گرم و روشن نگه داشتن اما تو دل خودشون یه دنیا درد و غم یواشکی پنهون شده...!

باید برم روبروش زانو بزنم و بگم دلخور نباش از رفتارای بچگونه ام، از بهونه گیریام و قـُر زدنام که هیچی تو این دنیا مثل ناز کشیدنات، مهربونیات و نگاه با محبتت واسم تکرار نمیشه ...!
و همیشه باید شکر گزار خدای عزیز و مهربانی باشم که مادر را آفرید تا واژه عشــق را برای تموم دنیا معنا کنه!

*
*
آرزو دارم خداوند مهربان تمام مادران عزیز را در پناه خودش حفظ بفرماید و برای آن دسته از عزیزانی که از نعمت وجودی مادر محروم و یا مادر عزیزشان دنیا را به مقصد بهشت ترک گفته آرزوی سعادت و آرامش دارم.
[ پنجشنبه پنجم تیر 1393 ] [ 5:26 ] [ رادین ]
 
                           

چه کسی می گوید اگر بدی و گرفتاری نبود زیبایی های زندگی دو چندان می شد؟!
اگر بدی نبود، خوبی ها و زیبایی ها به چه شکل قابل درک بود وقتی که همه چیز هم سطح و تکراری می شد؟!
چگونه خدا را در قلب کسانی می دیدی که نور را در اعماق تاریکی ها به دل ها هدیه می بخشند؟!
چگونه دست های خدا را به واسطه دستانی لمس می کردی که در گرفتاری ها و مشکلات می بخشند؟!
چگونه محبت و مهربانی خداوند را در چشمانی می دیدی که در آرزوی خوشبختی برای دیگران به آسمان دوخته شده اند؟!
چگونه لذت بخشش، گذشت و امید را در زندگی حس می کردی وقتی دلیلی برای آن نمی دیدی؟!
آری!
اگر اینها نبود، چگونه حضور خدا را در کنارت احساس می کردی وقتی که می بیند، راه می رود و می خندد؟!



(مهرداد حبیبی)


سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خسته جانی 
به گوش ارغوان، آهسته گفتم 
بهارت خوش که فکر دیگرانی 


(فریدون مشیری)

 

[ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ] [ 3:1 ] [ رادین ]

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یکی از پادشاهان ظالمی که در برابر ظلم ها و بی عدالتی هایی که در دنیا انجام داده بود به عذاب برزخی خود رسید، خسرو پرویز است.

ابورواحه انصاری از مغزی نقل کرده است که او گفت:

 

 

در جنگ نهروان در رکاب امیرالمومنین علیه السلام بودم.بعد از پایان جنگ ، جمجمه ی پوسیده ای را مشاهده کردیم.حضرت با تازیانه ی خود آن را حرکت داد.فرمود:بیاورید.

 

 

سپس به او فرمود: چه کسی هستی؟ از فقرایی یا از اغنیاء؟ از سعادتمندانی یا از شقاوتمندان؟

 

 

جمجمه با زبان فصیح گفت: «پادشاه ظالم ، خسرو پرویز هستم که شرق و غرب عالم را متصرف شدم.هزار پادشاه را به قتل رساندم و مملکت آن ها را تصرف کردم.به مردم مظلوم و بی پناه آن کشورها ظلم و ستم نمودم.پنجاه شهر بنا کردم و هزار غلام ترکی و ارمنی خریدم و دختران زیادی را بی آبرو نمودم و دختران پادشاه را به ازدواج خود در آوردم.

 

 

وقتی عمرم به پایان رسید و ملک الموت برای قبض روح من آمد، گفت: ای ظالم و ای طاغی! با خدای خود مخالفت کردی.

 

 

در این بین، تمام اعضا و جوارح من لرزید.وقتی مرا قبض روح کرد، تمام روی زمین از ظلم من راحت شدند.ولی من تا روز قیامت در عذاب هستم و خداوند هزاران ملائکه را بر من موکل کرده که به دست هرکدام گرزهای آتشینی است که اگر یکی از آن ها را بر کوه های عالم بزنند، تمام از هم می پاشند و آب می شوند و هر وقت یکی از آن ها را بر من می زنند،قبرم آتش می گیرد.

 

 

خداوند مرا به واسطۀ ظلمی که بر بندگان خدا کرده ام، تا روز قیامت عذاب می کند و به عدد هر مویی که در بدن دارم، مارها و عقرب ها بر من مسلط شده اند و مرا نیش می زنند و می گویند: این جزاء ظلمی است که کرده ای.»

 

 

 

بعد از آن جمجمه ساکت شد.تمام لشکریان علی گریه کردند و بر سر خود می زدند.1

 


http://qomboy.blog.ir/

[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ 14:58 ] [ رادین ]
 

 

 

عاقلانه ترین کلمه “احتیاط” است
حواست را جمع کن


دست و پا گیر ترین کلمه “محدودیت” است
اجازه نده مانع پیشرفتت شود


سخت ترین کلمه “غیر ممکن” است
اصلا وجود ندارد


مخرب ترین کلمه “شتابزدگی” است
مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه “نادانی” است
آن را با نور علم روشن کن


کشنده ترین کلمه “اضطراب” است
آن را نادیده بگیر

صبور ترین کلمه “انتظار” است
همیشه منتظرش بمان

با ارزش ترین کلمه “بخشش” است
سعی خود را بکن

قشنگ ترین کلمه “خوشرویی” است
راز زیبایی در آن نهفته


سازنده ترین کلمه “گذشت” است
آن را تمرین کن


پرمعنی ترین کلمه “ما” است
آن را به کار ببر


عمیق ترین کلمه “عشق” است
به آن ارج بده


بی رحم ترین کلمه “تنفر” است
با آن بازی نکن


خودخواهانه ترین کلمه “من” است
از آن حذر کن

نا پایدارترین کلمه “خشم” است
آن را در خود فرو بر

بازدارنده ترین کلمه “ترس” است
با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه “کار” است
به آن بپرداز


پوچ ترین کلمه “طمع ” است
آن را در خود بکش


سازنده ترین کلمه “صبر” است
برای داشتنش دعا کن


روشن ترین کلمه “امید” است
همیشه به آینده امیدوار باش

 

 

[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ 14:48 ] [ رادین ]
 

اگرکسی خوبی های تورافراموش کرد تو خوب بودن را فراموش نکن.

 

[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ 14:46 ] [ رادین ]
    

یک روز، 
آخرای ساعت کاری بانک، پسر بچه ای با یک قبض در دست نزد تحویل دار بانک رفت و گفت:
لطفا این قبضو پرداخت کن.
تحویل دار گفت: پسر جان وقتش گذشته و سایت هارو بستیم، فردا صبح بیار انجام میدم.
پسر بچه گفت میدونی من پسر کیم؟! بابام هم بیاد همینو میگی؟!
تحویل دار گفت پسر هر کیم که باشی ساعت کاری بانک تموم شده و سایتو بستیم!
پنج دقیقه بعد پسر بچه با یه مردی که لباسهای کهنه و چهره رنجیده داشت اومد.
تحویل دار فهمید که باباشه.
بلند شد و به قصد احترام تحویلش گرفت!
قبض و پولشو گرفت و گفت چشم کار شمارو انجام میدم، ته قبضو مهر کرد و تحویل داد؛
البته قبض رو داخل کشو گذاشت تا فردا صبح پرداخت کنه.
پسر بچه گفت دیدی بابامو بیارم نمیتونی نه بهش بگی و بعدش خندید.
پدر به پسرش گفت برو بیرون و منتظر بمون تا منم بیام،  
وقتی پسر بچه رفت باباش اومد و به تحویل دار گفت ممنون بابت اینکه جلوی بچه ام بزرگم کردی!
تحویل دار گفت: این کارو به خاطر بچه ات انجام دادم!
از دیدگاه بچه، پدر، بزرگ ترین فرد تو دنیاست که حلال تموم مشکلاته، خوب نبود ذهنیتش تغییر می کرد.


پدر که باشی در کتاب ها جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست!
بی منت از این غریبگی هایت می گذری تا پدر باشی،
پشت خنده هایت فقط سکوت می کنی...
[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 3:39 ] [ رادین ]
دنیا رو می بینی ؟
حرف حرف میاره ، پول پول میاره ، خواب خواب میاره
ولی محبت نامردی میاره !

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 3:33 ] [ رادین ]
قدیما مراسم خواستگاری برای این بود خونواده ها دختر پسر رو بهم نشون بدن الان برای اینه که دختر و پسر خونواده هاشونو بهم نشون بدن. 

 

ﺍُﺩﮐﻠﻦ 200 ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻣﯿﺰﻧﯽ 3 ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﻮﺵ ﻧﻤﯿﻤﻮﻧﻪ!!! ﺳﯿﮕﺎﺭ 200 ﺗﻮﻣﻨﯽ ﻣﯿﮑﺸﯽ ﺗﺎ 3 ﺭﻭﺯ ﺑﻮﺵﻣﯿﻤﻮﻧﻪ.

                                                                                                                                         


ﺍﺯ ﺷﺮﮐﺖ ﺭﺍﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺸﻤﻨﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺯﯾﺮ ﻗﻮﻃﯽ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﻭﺍﺳﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺍﻭﻥ ﺗﯿﮑﻪ ﺁﺧﺮ ! والا جوونیم پای خوردن اون تیکه های اخر هدر رفت :دی

 

 سرعت اینترنت در حد زیر صفر،هیچ جا رو باز نمیکنه فقط بلده دهن منو باز کنه 

                                                                                                                                                                                       

                                                                              

 

[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 3:16 ] [ رادین ]
******* مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست درخواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: "من شیطان هستم". مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانوانده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من از سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن شدم.

[ شنبه سوم خرداد 1393 ] [ 5:7 ] [ رادین ]

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد

 

 


هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى

مى‌داد.


از او پرسید: آیا سردت نیست؟


نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل

کنم.


پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم


یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.


نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.


اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.


صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند


در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:


اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم


اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد.

[ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 ] [ 2:35 ] [ رادین ]
شبي پسرمان نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پخت شام بود رفت و يك برگ كاغذ به او داد . همسرم دست هايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند.پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود:

صورت حساب:

كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار

مرتب كردن اتاق خوابم 1دلار

مراقبت از برادر كوچكم 3دلار

بيرون بردن سطل زباله 2دلار

نمره رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6دلار

جمع بدهي شما به من 17دلار

همسرم را ديدم كه به چشمان منتظر پسرمان نگاه مي كرد،چند لحظه خاطراتش را مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرمان اين عبارات را نوشت: صورت حساب

بابت سختي 9ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي هيچ

بابت تمام شبهايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم هيچ

بابت تمام زحماتي كه در اين چند سالكشيدم تا تو بزرگ شوي هيچ

بابت غذا،نظافت تو و اسباب بازيهايت هيچ

و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است.

وقتي پسرمان آنچه را كه مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد گفت:مامان...دوستت دارم.

آنگاه قلم را برداشت و زير صورت حساب نوشت:قبلا به طور كامل پرداخت شده!!!! ''كاش همه بدهي ها همينجور پرداخت ميشد''

[ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 ] [ 2:23 ] [ رادین ]
تو گفتی �آن غیر ممکن است�، خداوند پاسخ داد �همه چیز ممکن است�،

تو گفتی �هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد�، خداوند پاسخ داد �من تو را دوست دارم�،

تو گفتی �من بسیار خسته هستم�، خداوند پاسخ داد �من به تو آرامش خواهم داد�، تو گفتی �من توان ادامه دادن ندارم�، خداوند پاسخ داد �رحمت من کافی است�

، تو گفتی �من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم�، خداوند پاسخ داد �من گامهای تو را هدایت خواهم کرد�، تو گفتی �من نمی‌توانم آن را انجام دهم�، خداوند پاسخ داد �تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی�

، تو گفتی �آن ارزشش را ندارد�، خداوند پاسخ داد �آن ارزش پیدا خواهد کرد�،

تو گفتی �من نمی‌توانم خود را ببخشم�، خداوند پاسخ داد �من تو را ‌بخشیده ام�

، تو گفتی �من می‌ترسم�، خداوند پاسخ داد �من روحی ترسو به تو نداده ام�،

تو گفتی �من همیشه نگران و ناامیدم�، خداوند پاسخ داد �تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار�،

تو گفتی �من به اندازه کافی ایمان ندارم�، خداوند پاسخ داد �من به همه به یک اندازه ایمان داده ام�

، تو گفتی �من به اندازه کافی باهوش نیستم�، خداوند پاسخ داد �من به تو عقل داده ام�،

تو گفتی �من احساس تنهایی می‌کنم�، خداوند پاسخ داد �من هرگز تو را ترک نخواهم کرد�،

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 14:39 ] [ رادین ]

پس از آنکه جنازه اسکندر را با تشریفات خاصى به اسکندریه منتقل ساختند، حکیمانى از ایران و هند و روم و... که همواره با اسکندر بودند و اسکندر بدون رأى آنها فرمانى صادر نمى‌کرد به اسکندریه آمده و در اطراف جنازه او اجتماع کردند.

این حکیمان در کنار جنازه اسکندر که آن را در میان جواهر و طلا غرق کرده و تابوت طلا و جواهر آگین گذارده بودند، قرار گرفتند، برجسته‌ترین آنها (ارسطاطالیس) به سایرین رو کرد و گفت:اسیر کننده اسیران، خود اسیر گشت.

به پیش آیید و هر یک از شما سخنى بگویید تا براى خواص تسلى خاطر بوده و براى عامه مردم مایه پند و وعظ باشد، آنگاه خود به عنوان نخستین نفر برخاست و دستش را بر تابوت گذارد و گفت :

آن کس که اسیر کننده اسیران بود، عاقبت خود اسیر گشت.

دومى گفت : این همان پادشاهى است که طلاها را جمع مى‌کرد و در بر مى‌گرفت ولى اینک طلاها او را در بر گرفته است.

دیگرى گفت : از شگفت‌ترین شگفت‌یها اینکه، نیرومند مغلوب شد ولى ضعیفان سرگرم دنیا گردیده و به آن مغرور شده اند.

چهارمى گفت: اى کسیکه مرگ را در پشت سر و آرزویت را پیش رو قرار داده بودى، چرا مرگ را از خود دور نکردى تا به بعضى از آرزوهایت برسى.

دیگرى گفت: اى کسى که همواره در توسعه طلبى و تلاش بودى، به جمع آورى امورى پرداختى که هنگام احتیاج تو را به خود واگذاشت و در جمع آورى آنها مرتکب جنایتها شدى و حال آنکه آنها را براى دیگران جمع کردى و تنها گناه و وبال براى تو باقیماند.

ششمى گفت: تو واعظ و پند دهنده ما بودى و اینک هیچ موعظه‌اى براى ما مؤثرتر از مرگ تو نیست، بنابراین کسی‌که داراى عقل است در این باره بیندیشد و کسی‌که خواهان عبرت است باید عبرت بگیرد.

دیگرى گفت: چه بسا افرادى که از نظر تو غائب بودند ولى سخت از تو وحشت و ترس داشتند، اما همانها امروز در حضور تو هستند ترسى از تو ندارند.

هشتمى گفت: چه بسا افرادى که علاقه شدید بسکوت تو داشتند، ولى سکوت نمی‌کردى و همانها امروز علاقه بشنیدن سخن تو دارند اما سخن نمى‌گوئى.

دیگرى گفت: این شخص چقدر اشخاص را کشت تا اینکه نمیرد ولى عاقبت مرد.

دهمى گفت: اى کسى که سلطنت با عظمت داشتى، پادشاهى تو مانند سایه ابر از بین رفت و آثار فرمانروائیت مانند آثار پشه هاى ضعیف چه زود محو گردید؟!

دیگرى گفت: اى کسى که زمین با این طول و عرض بر تو ننگ بود کاش مى‌دانستم اینک که چند وجب از زمین ترا در بر گرفته است حالت چگونه است؟

دوازدهمى گفت: اى کسانى که در اینجا به گرد جنازه اسکندر اجتماع کرده و به هم پیوسته اید، به چیزى که سرور آن دوام ندارد و لذت آن زود گذر است دل نبندید، اینک براى شما راه درست و هدایت از راه گمراهى و فساد آشکار شد.

دیگرى گفت: اى کسى که غضبت مرگ بود، چرا بر مرگ غضب نکردى؟!

دیگرى گفت: اى حاضران شما این پادشاه را که درگذشت دیدید، پس باید پادشاهانى که باقى مانده اند، از آن عبرت و پند بگیرند.

پانزدهمى گفت: آن کسى که گوشها براى شنیدن سخنانش ، خاموش مى شدند، خود ساکت شد، و اینک همه ساکتان سخن بگویند.

دیگرى گفت: ترا چه شده که مالک هیچ عضوى از اعضاى خود نیستى، و حال آنکه اگر مالکیت همه زمین را مى گرفتى کم مى‌شمردى ، بلکه ترا چه شده که به این مکان تنگ قانع شده اى؟ حال آنکه به کشورهاى پهناور قانع نمى شدى.

دیگرى گفت: دنیائى که پایانش این چنین باشد، پارسائى در آغازش بهتر است.

وزیر تشریفات گفت: بالشها گشترده شده و تختها روى پایه هاى خود استوار گشته ولى بزرگ و رئیس قوم را نمى بینم.

مأمور خزانه گفت :تو مرا به جمع آورى و روى هم انباشتن فرمان مى دادى ، اینک این اندوخته هایت را به چه کسى تحویل بدهم؟

دیگرى مى گفت: از این دنیاى بزرگ و وسیع به هفت وجب زمین قانع گردیدى راستى اگر از آغاز، یقین به این موضوع مى داشتى، آنقدر در توسعه طلبى به خود رنج نمى دادى.

[ جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 ] [ 5:55 ] [ رادین ]

لباس پـــــدرم بـــــوی خاکــــــ می دهــــــد، دستـــــ هایـــــش بـــــووووووی نان.
بــــه سلامتـــــی همه پدرهــــای زحمتکــــش.
 روووووووز پدر و رووووز مولا علـــــی مبارک.

********

خورشید
هر روز
دیرتر از پدرم بیدار می شود
اما
زودتر از او به خانه بر می گردد

[ سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 ] [ 16:5 ] [ رادین ]
ـ پدرم! تو تپش قلب خانه ‏ای؛ وقتی هر صبح، با تلنگر عشق، از خانه بیرون می‏روی و با کشش عشق، دوباره باز می‏گردی. دهلیزهای قلبم، تقدیم مهربانی تو باد!
ـ علی آموخت هر جا که جای مهر پدر خالی است، می‏توان پدر بود تا جامعه را از یتیمی بی‏ مهری، رهایی بخشید؛ آن وقت است که می‏توان خیبر دل‏ها را فتح کرد.

[ سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 ] [ 14:55 ] [ رادین ]
 
[ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 23:25 ] [ رادین ]
مــــــــــــــــــــــــادر...

دندانم شکست ...

برای سنگ ریزه ای که
...
در خوراکم بود !

دردم گرفت ...

نه برای دندانم !

          برای کم سو شدن

                             چشمان مادرم ....!

[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 14:42 ] [ رادین ]

جمعه بیست و ششم مهر 1392  توسط مجيد  | 11 نظر

 
[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 14:41 ] [ رادین ]
سخت است غرق شدن در روزهای پر از تکرار و تفکراتی که جز خستگی چیزی برایت ندارد...
آنقدر خسته، که فقط می توانی بنگری به دردهایی که نمک به زخم لحظه های تنهاییت می زنند...!
و گاهی در حسرت لحظه ها، آنقدر آه می کشی و بغض می کنی تا آشکار نگردد عمق دردهایی که در دلت پنهان مانده...
خسته از عبور ثانیه ها که به دلخواه خود می گذرد و تو هیچ نقش و سهمی در ثبت و گذر این لحظه ها نداری...!
و همچنین، خسته و دردمند از روزهای خوبی که با یک دنیا امید، رسیدنش را به انتظار می کشیدی...
میدانی!
 گاهی، فقط باید چشم دوخت به مهربانی و نگاه خداوندی که خودش خوب می داند حال دلت اصلا خوب نیست!

[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 14:38 ] [ رادین ]

مورد داشتیم که از دختره پرسیدن قدت چنده؟

گفته با کلیپس یا بی کلیپس 


.......................................................


مورد ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﭘﺴﺮﻩ ﻳﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﻭل رﻮ ﻧﺮﻓﺘﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ,

ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻠﻜﻪ ﺯﻳﺮ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﺵ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺩ !


.......................................................


مورد داشتیم که تو عروسی رفیق دوماد یهوووووو داد زده:

داماد چقدر انتره ، ایشالا مبارکش باد!

عروس ازون بدتره ، ایشالا مبارکش باد 

[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 14:35 ] [ رادین ]

با نوی محجبه ای در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛ خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق. صندق‌دار یک خانم بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود. صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت. اما خانم باحجاب که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی بشه ! بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ! اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت و هر جور می‌خوای زندگی کن!» خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی به صندق‌دار کرد… روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت: «من جد اندر جد فرانسوی هستم…این دین من است . اینجا وطنم…شما دین تان را فروختید و ما خریدیم .


[ دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 1:43 ] [ رادین ]

آقو ما يه روز تو خونه نشسته بوديم اي خانوممون داشت لباسارو مينداخت تو ماشين لباسشويي...يهو برگشت پرسيد:ساده،تو به خاطر خوشگليم باهام ازدواج کردي يا اخلاق خوبم؟مام گفتيم:خانوم فکر کنم واس اي اعتماد به نفست!آقو ما اينو گفتيم مارو هم با لباس چرکا انداخت تو ماشين لباسشويي!يني اي دکمه شو که زدا يکي از شيرينترين و فرحبخشترين لحظات زندگي ما شروع شد!ها ها ها...انقد چرخيديم انقد چرخيديم جاي مغز و قلبمون عوض شده الآن 2ساله ما شکست عشقي که ميخوريم سکته مغزي ميکنيم!فکر ميکرديم تو اي ماشينو ميميريم ولي متاسفانه از بد روزگار زنده مونديم...ولي ميگن گر ز حکمت ببندد دري ز رحمت گشايد در ديگري...خانوممون به جاي "رنگين تاژ" اشتباهي "سپيد تاژ" ريخت ما سفيد شديم تو خيابون مامورا مارو با "مايکل جکسون" اشتباه گرفتن مارو بردن به جرم "انجام حرکات موزون" 36سال حبس واسمون بريدن! آقو رفتيم درخواست تجديد نظر داديم ازمون آزمايش DNA گرفتن واس تشخيص هويت به اين نتيجه رسيدن که ما خود جنيف لوپزيم!36سال حبسمون شد 14بار اعدام و 3بار سنگسار!ها ها ها....يني داغونما!


[ سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 ] [ 3:53 ] [ رادین ]


ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻣﯿﺪﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﮐﻨﻢ؟ !
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﺟﻮﺍﺑﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺁﯾﺎ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻭﺳﺮﺧﺲ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ ؟
ﮔﻔﺘﻢ : ﺑﻠﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ . . .
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﻣﻮﻗﻌﯿ ﮑﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻭ ﺳﺮﺧﺲ ﺭﺍ ﺁﻓﺮﯾﺪﻡ ، ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺯﺁﻧﻬﺎ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻧﻤﻮﺩﻡ  . . .
ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺳﺮﺧﺲ ﺳﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻙ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ
ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺭﺷﺪ ﻧﮑﺮﺩ ! ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻗﻄﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﮑﺮﺩﻡ
ﺩﺭ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺳﺎﻝ ﺳﺮﺧﺴﻬﺎﺑﯿﺸﺘﺮ ﺭﺷﺪ ﻛﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺧﺒﺮﯼ ﻧﺒﻮﺩ .
ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﯼ ﺳﻮﻡ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﻣﺒﻮﻫﺎ ﺭﺷﺪ ﻧﻜﺮﺩﻧﺪ .
ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﭘﻨﺠﻢ ﺟﻮﺍﻧﻪ ﻛﻮﭼﻜﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﺪ . . .
ﻭ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﺍﺭﺗﻔﺎﻋﺶ ﺍﺯ ﺳﺮﺧﺲ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺭﻓﺖ .
ﺁﺭﯼ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻗﻮﯼ ﻣﯿﮑﺮﺩ !
ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﻭ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺑﻮﺩﯼ
ﺩﺭ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﺴﺘﺤﻜﻢ ﻣﯿﺴﺎﺧﺘﯽ ؟!
ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ .
ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﺸﻮ . . .


[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 2:52 ] [ رادین ]





گفتم مادر..

گفت جانم…

گفتم درد دارم..

گفت دردت به جانم..

گفتم گرسنه ام..

گفت بخور از سهم نانم…

گفتم کجا بخوابم؟؟

گفت روی چشمانم…

اما یک بار نگفتم من خوبم ، من شادم،،

همیشه از درد و رنج گفتم!!

به سلامتی مادر،،

برای اینکه دیوارش از همه کوتاه تره،،

هیچ وقت نگفت من، همیشه گفت بچه هام…..

روز مادر ،، این گل زیبای خلقت مبارک….


******

مادرم آغوشت را میخواهم


[ چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 ] [ 2:58 ] [ رادین ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام.از اینکه وبم رو انتخاب کردین ممنون.با دادن نظر و ایده منو دلگرم و راهنمایی کنید...ای که در فصل خزان بینی مرا با پشت خم ،

این زمستان را مبین ، ما هم بهاری داشتیم ...
امکانات وب
یکتاتک
دریافت همین آهنگ

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ